2010-02-03

خبر كوتاه بود

خبر کوتاه‌ بود - شعری قدیمی از هوشنگ ابتهاج (سایه)
خبر کوتاه‌ بود
اعدام‌ شان‌ کردند!

خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
لبش‌ لرزید
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
گریه‌ را سر داد
و من‌ با کوششی‌ پر درد
اشکم‌ را نهان‌ کردم‌

چرا اعدامشان‌ کردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود

عزیزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروایی‌ می‌کند آنجا
طلا، این‌ کیمیای‌ خون‌ انسان‌ها
خدایی‌ می‌کند آنجا

شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سیاهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ریزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجیر

عزیزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند
و هنگامی‌ که‌ یاران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پایان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند

عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌

عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌.

2010-01-21

سه شعر از اينگبورگ باهمن

ترجمه مينو خواجه الدين

١

بندگی را تاب نمی آورم
هرگز
من، من هستم.
اگر خم باید بشوم،
شکستن را ترجیح می دهم.
سختی سرنوشت یا قدرت انسان
چنینم و چنین نیز می مانم.
از همین روست که همیشه یک چیزم.
من، همیشه منم.
فرا می روم؛ فراز می روم.
می افتم با تمامیتم می افتم.
٢
فقط یک ساعت آزاد بودن
همانند آواز شبانه در فضا.
می خواهم بر فراز روز پرواز کنم
و فراموشی را بجویم.
بر فراز آب های سیاه
رز سفید را.
روحم را به پرواز درآورم
و خدایا از همه چیز بی خبر باشم
از تلخی شب های بلند
که در آن چشم ها از حدقه در می آیند
به خاطر نیازی بی نام و نشان.
٣
از شبان دیوانگی
از خیال زیبای امید
از آرزوی پاره شدن زنجیر ها
اشک بر گونه ام می غلطد.
و نوشیدن روشنایی...
ساعتی به نور خیره شدن
ساعتی آزاد بودن.


اینگبورگ باهمن ١٩٢٦-١٩٧٣