2008-09-11

شهريور خونين

«شهريور»ی که شهر ِ دلم را خراب کرد
جانِ مرا دوباره پُر از التهاب کرد

□□□

آباد بود عاطفه ی عشقِِ عاشقان
توفان ِ تازه، باز جهانم خراب کرد

□□□

اين وحشت است وحشتِ از دست دادن است
ما را اسيرِ کينه ی «عالی جناب» کرد

□□□

هرگز جدا نبوده ام از خاطرات ِ تلخ
کِی بی حضور ِ خاطره، اين ديده خواب کرد

□□□

هر جا که خاطرات ِ عزيزی معطرست
اين سينه، در ستايش ِ شعرش شتاب کرد

□□□

آنجا که اَبر ِ تشنه، صميمانه می سرود
سيلابِِ سوگواری ِ ما را خطاب کرد

□□□

بر شاخه ی شکسته، که تابوتِ بُلبلی ست
شايد گُلی بخوانَد وُ ما را مُجاب کرد

□□□

اين ماهِ خون که ماهِ جنون بوده است وُ آه
جانِ فروفسرده ی ما، در عذاب کرد

□□□

ما را هميشه، سينه، پُر از اضطراب بود
با ما هر آنچه کرد همين اضطراب کرد

□□□

«شهريور»ی که خانه ی خورشيد، سوخته
آه ِ مرا به سينه ی مهتاب، قاب کرد

□□□

دل، بَر مَدار از آينه، هرچند روزگار
آن نقش ِ عاشقانه ی ما را بر آب کرد

شعر از رضا مقصدي

1 نظرات:

بهناز گفت...

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گروه باده و دفتر جایی
دل که آیینه‌ی صافی‌ست غباری دارد
از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشته هر گوشه‌ی چشم از غم دل دریایی

برای آن زمستان‌ها که گذشت نامی‌نیست!
و بدبختی این‌جاست که همیشه زمستان در پیش است، همیشه!